بن بن بن بن
امروز به بابا گفتم :
از 10 سالگی تا حالا من حتی یک سال هم مثل بقیه مردم ؛ مثل آدم زندگی
نکردم . یا درگیر مشکل خانواده بودم . یا درگیر گرفتاری های خودم .
فکرشو بکن یه آدمی سه دهه درگیر باشه با هر مشکل کوچیک و بزرگی .
مگه آدم چقدر میتونه تحمل کنه ؟ مگه جنس آدم از چیه ؟ چقدر آخه ؟
بابا سرشو انداخت پایین … میدونست راست میگم .
توی این دنیا اون تنها کسیه که میدونه راست میگم ..
تنها شاهدم .
خدا حفظش کنه .
لن لن لن لن
ميدوني واسه چي ديگه كسي نمي تونه فيلمي مثل ” قيصر ” بسازه ؟
واسه خاطر اينكه ديگه اين روزا با اين همه دكتر پرده دوز بر فرض
هم اگه يه فاطي پيدا بشه كه نه به ميل خودش و ناغافل بلا سرش آورده
باشن ديگه قرص خوردن و خودكشي كردن و از اين درام بازي ها
تو كارش نيست .. سر سنگ دويست سيصد تومن خرجش ميكنه ..
خلاص ! , واسه اینه که دیگه هیچ وقت توی این مملکت ” قیصر “
دیگه ای ساخته نمی شه .. اصل فکر می کردی یه روزی یه چیزی
تو مایه های اضاله پرده بکارت باعث از بین رفتن کشش دراماتیک
فيلم هاي سینما بشه ؟!!!
________________________________________________
گفت از دست منم ناراحتي ؟
گفتم ناراحتي مال كسيه كه توقعي داشته باشه .. من توقعي ندارم كه بخاطرش
بخوام ناراحت بشم !
گفت : يعني ديگه دوست نيستيم ؟
گفتم : دوستا از هم دیگه متوقعن .
تق تق تق ..
میدونی .. این انزوای خود خواسته داره مثل موریانه همه وجودم رو ازدرون
متلاشی میکنه .
سختی قصه این جاست که اهل این جور بازی ها نیستم .
یعنی فکر کن یه آدمی اجتماعی و پر از روابط یهویی بیاد خودشو حبس کنه …
رابطه هاشوهمه رو کات کنه ..
بعد این مدل زندگی نه تنها مطلوبش نباشه بلکه حکم سم رو داشته باشه براش.
پس فکر میکنی چی باعث میشه که نخوام برگردم به دنیای آفتابی قبلی ؟
نه .. بزار راستشو بگم .. نخواستن نیست این … نتونستنه … نمی تونم ..
مثل کسی که پاش گیر کرده توی یه تله اونم در اعماق یه جنگل غیر مسکون
… منم نمیتونم جمب بخورم .. نایی هم برای فریاد زدن و کمک خواستن ندارم ..
میدونم صدایی به جایی نمیرسه … محو شدم من … میفهمی ؟ .. محو ..
روبروی آینه که وامیسم یه حجم کدر فضا رو اشغال کرده اما هر چی که
هست من نیستم .
قلبم این روزها بیشتر از همیشه تیر میکشه ..
فکر و خیال یه طرف .. شب نخوابی های تنهایی یه طرف ..
این قلب کوفتی هم یه طرف ..
میترسم برم دکتر بگه باید بخوابی عمل بشی ..
عمل … هوم .. اونم توی این وضعیت ..
کاش خودش خوب میشد ..
کاش من برمیگشتم به 5 یا 10 سال پیش و دوباره تصمیم می گرفتم ..
میبینی ؟ ..
انگار هلاک شدم و حالا از دنیای دیگه تقاضا میکنم که یه فرصت دیگه
بهم بدن ..
اینجوری شد ..
کی میدونست ..
اوی یارو … از فکرم برو بیرون … میفهمی ؟ .. وقتی من توی ذهنت نیستم
نمی خوام تو هم این همه مدت یه روند توی ذهنم باشی ..
بسه دیگه این همه سال خریت رو میخوام به خودم ببخشم ..
قوز بالاقوزی واسه من .. برو از ذهنم … برو ..
خاطر
بعضی حرف ها رو نوشتم واسه خاطر اینکه خونده بشن ..
بعضی ها رو نوشتم واسه خاطر اینکه نوشته باشم ..
اما خیلی حرف ها بود که ننوشتم .. چون خود خاطر بودند ..
و هرگز شک نکن که این ” خاطر ” خیلی ارزشمند بود .. که به خاطرش ننوشتم ..
ترانه
در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگه داري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست
آن شمع كه مي سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
شفیعی کدکنی
بادكنك
ميدوني .. سخته واسه كسي كه سعي ميكنه درباره دوستي عالي ترين حد ممكن
رومجري باشه …
اما يهويي ناچار بشه دل بكنه از دنياي دوستان و دوستي هاش ..
مثل مردنه .. مثل نه … خود مردنه …
يعني حساب كن تو ميايي از بين حلقه هاي گوناگون و وسيع و متفاوت دوستان
هي ويرايش ميكني هي حرس ميكني .. ميرسي به يه حلقه خوب كه فكر ميكني
هميشه و كامل ميتونن تو رو ارضا كنن ..
و بعد وقتي كه مدت زمان تقريبن طولاني رو سعي كردي كه اون چند كيسه
خاك ناقابل باشي واسه پر كردن چاله چوله هاي ذهني و روحي همون دوستان
يهو متوجه ميشي خودت يه حفره درت بوجود اومده به چه بزرگي كه پر
كردنش كار چندبلدوزر خاكه ..
اما مشكل اينجاست كه خاكي نيست اصلن اطراف تو …
اون كسايي كه توقع اجابت داري ازشون خيلي هنر بكنن هم سطح شدن تازه
و تو حتي روت نميشه حسابي رو اونها بكني ..
بعد حتي نميتوني به خودت حق بدي كه طلبكارشون باشي ..
اينجا كه ميرسي .. دربدري … آواره اي ..
ديگه اون دنياي دوستي برات رنگ و لعابي نداره ..
حس ميكني به هوا تكيه كرده بودي … نقش توي رويا زده بودي ..
ناخودآگاه اين حس بهت دست ميده انگار اون ها كه بهت تكيه كرده بودن ..
اونها كه سعي كردي بزرگشون باشي .. خيلي كوچيك شدن ..
نشدن .. بودن و تو نتونستي ببيني يا حداقل تو جور ديگه اي دوست داشتي ببيني ..
و حالا همون بزرگي و همون تكيه گاه بودنت واسه تو شده مصيبت ..
چون اين بزرگي بادكنك مسلك تو و اين حجم تهي كه هستي ياده همه رو
از يه بزرگ قوي پر كرده ..
و خيالشون راحته كه خودش از پسش بر مياد ..
در حاليكه تو نمي توني …
اما زماني به حقيقت اين ناتواني واقف شدي كه ديگه خيلي دير شده !
ميفهمي چي ميگم ؟
حداقل سعيت رو بكن … ممنون .
شك
نه خوب من خودمم ميدونم كه اين نوشتن نيست ..
اين حتي عقده گشايي يا ملجايي براي رهايي و يا حتي كم كردن فشار
هم نيست ..
اين هيچي نيست ..
اما مصيبت اصلي همين هيچيه هست ..
يه خلاء بزرگ و بي انتها .. كانون منقبض ترين دايره اي كه ممكنه يه
آدم رو احاطه كنه ..
كي ميدونست چي مي خواد بشه ..
هر روز صبح هي به خودت نهيب ميزني كه امروز يه روز ديگه است ..
هر روز دم به دم اين جمله رو هي تكرار مي كني كه
“ من ميتونم .. ميجنگم .. پس هستم .. “
اما واقعيت سخت تر و خشن تر از تمام شعار ها و باورهاي روزمره است .
مصيبت وقتي بيشتر ميشه كه تو ميخواي اميدوار باشي اما هيچ دورنماي
روشني وجود نداره ..
از همه فرار ميكني ..
از خودت … حتي از تصوير لبخند به لبت توي آيينه كه اگه واقع بين باشي
ميفهمي كه اون لبخند اوج بلاهت و تصنعه ….
و با تمام اينها راه به هيچ جايي نداري چون تكيه گاهي وجود نداره …
چون ديگه بايد شك كني به تمام حرف هاي خوب …
به نتيجه تمام تفكرات واعمال خوب …
حالا نه اينكه بشه ادعا كرد يه خوب كامل بودي ..
نه … اما خوب وقتي فكر ميكني كه حداقل سعي خودتو كردي ….
اون موقع ديگه توقع اين همه مصيبت رو نداري ..
مگه نه اينكه ” باز مي گرداند كوه صداها را به ما ” ؟ …
خوب اين همه بدبختي دمادم و پياپي برگشت كدوم فعل منه ؟
وقتي حافظه ات اونقدر خوبه كه مثال زدني باشه و عليرغم اين يادت
نياد كه كه كي و كجا كاري كردي كه مستحق اين همه سختي و
بيچارگي باشه .. .اونوقت وقت شك كردنته ..
به همه چيز .. به همه كس . .
فكر ميكنم وقتش رسيده يه نقطه اتمام بزارم واسه اين خط تيره ي
مصيبت بار …
خوب يا بد حداقل نتيجه اش اينه كه حضور و وجودم باعث تداوم اين
همه آزار و مصيبت نميشه ..
اگه خدا دوست داره بين اين همه آدم هي پشت سر هم از من امتحان
بگيره و من و مقاومت منو تست كنه …
خوب من بهش ميگم بهتره ديگه رو من حساب نكني ..
هر چيزي حدي داره جناب خدا …
تو درباره من از حد گذروندي .
باران
باران
باران که بیاید
چتر بی حرمت ترین سرور است ،
بارانی بی عزت ترین پناه !
و شاعران دود آلود ِ گریزان از بارش حس ،
دوان ، سوی مأمن جان !!! ..
چه باک اگر
از کتاب های نخوانده مان ..
یکی هم قرآن باشد ..
بی هراس از بوی نای عذاب
بر سر بگیر ..
قدر ش را هم بدان ..
خیس نمی شوی ،
العفو هم نمی خوانی
که خداوند رحمان است و رحیم !!!
//////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / امرداد 1387
خواب و همه حسرتهای اتاق من . . .
نواي گيتار سانتانا ،
فنجان قهوه يی كه سرد شده،
آواي اذان از منارها ی مسجد ارک
و من ،
كه بيدار در بستر خواب
در مانده از درك هوشياری عالمم.
تلفن جيغ می كشد …
با خود ،
می پندارم كه خوابم ،
يك، دو، پنج ، هشت ….
چونان جنيني خود را در بستر جمع مي كنم ،
گرد می شوم.
مي خواهم به ياد بياورم ،
آن زمان را كه در رحم مادر
با تاپ تاپ قلبش می خوابيدم،
بيدار می شدم.
باران نم نمش را به شلاق رگبار می بخشد،
شيشه ای مي شكند ،
و من ،
بی فايده ،
خواب را در نابوده سكوت می جويم.
باد سردی می وزد،
باد دربند و دركه …
رضا ، مسعود، فرزاد و من،
چه زود سر نوشت عشق را به يغما برد
از چهارمان دو مُردند و دو نيز خواهند مُرد.
پدر بزرگ مي گفت:
همه آمده ايم تا بميريم،
به من دوازده ساله .
و عاقبت در صدمین سال تنهايي مُرد.
نه،
او را همچون سرهنگ آئورليانو به جوخه اعدام نسپردند،
سرطان يارش شد.
با چشمان بسته
به خود می خندم ،
به تفاوت سرنوشت پدربزرگها ،
به تفاوت من و گابريل.
شايد در خواب آرامشی ، سكوتی بيابم.
ساعت برقی بعد از من بيدار شده ، . . .
ای خواب آلوده،
می توانست بيشتر استراحت كند
تا يك نفس نگويد:omid, open your eyes
و من به روزی می اندیشم …
كه با تمنا از فرشته خواستم صدايش را به ساعت ببخشد ،
چه خوب بود اگر آن روز خواب بودم و هرگز او را نمي ديدم .
چشمانش جادوی من شد در آن عصر پاييزی ،
و هشت سالی را با مغز ربوده من به بستر خواب رفت .
آه خواب ، . .
چه بی فايده می جويمت .
تو را نيز همچون رضا، فرزاد ، فرشته و سكوت…
به تمام حسرتهای اطاق آشفته تر از مويم می افزايم .
چشمانم را در ميان غوغای بی آرامش بر هم ميفشارم،
سانتانا از la isla bonitaمی خواند ،
و من بايد خواب خواب بودن را ببينم …
مانند همه روزهای زمستانيم .
زمستان ۸۲ / تهران / امید صیادي
* la isla bonita: جزیره خوشبختی
Hello world!
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
-
تازه
-
پیوندها
-
بایگانی
- سپتامبر 2008 (2)
- آگوست 2008 (6)
- سپتامبر 2007 (1)
- آگوست 2007 (1)
-
دستهها
-
RSS
RSS ورودیها
RSS دیدگاهها