تق تق تق ..
میدونی .. این انزوای خود خواسته داره مثل موریانه همه وجودم رو ازدرون
متلاشی میکنه .
سختی قصه این جاست که اهل این جور بازی ها نیستم .
یعنی فکر کن یه آدمی اجتماعی و پر از روابط یهویی بیاد خودشو حبس کنه …
رابطه هاشوهمه رو کات کنه ..
بعد این مدل زندگی نه تنها مطلوبش نباشه بلکه حکم سم رو داشته باشه براش.
پس فکر میکنی چی باعث میشه که نخوام برگردم به دنیای آفتابی قبلی ؟
نه .. بزار راستشو بگم .. نخواستن نیست این … نتونستنه … نمی تونم ..
مثل کسی که پاش گیر کرده توی یه تله اونم در اعماق یه جنگل غیر مسکون
… منم نمیتونم جمب بخورم .. نایی هم برای فریاد زدن و کمک خواستن ندارم ..
میدونم صدایی به جایی نمیرسه … محو شدم من … میفهمی ؟ .. محو ..
روبروی آینه که وامیسم یه حجم کدر فضا رو اشغال کرده اما هر چی که
هست من نیستم .
قلبم این روزها بیشتر از همیشه تیر میکشه ..
فکر و خیال یه طرف .. شب نخوابی های تنهایی یه طرف ..
این قلب کوفتی هم یه طرف ..
میترسم برم دکتر بگه باید بخوابی عمل بشی ..
عمل … هوم .. اونم توی این وضعیت ..
کاش خودش خوب میشد ..
کاش من برمیگشتم به 5 یا 10 سال پیش و دوباره تصمیم می گرفتم ..
میبینی ؟ ..
انگار هلاک شدم و حالا از دنیای دیگه تقاضا میکنم که یه فرصت دیگه
بهم بدن ..
اینجوری شد ..
کی میدونست ..
اوی یارو … از فکرم برو بیرون … میفهمی ؟ .. وقتی من توی ذهنت نیستم
نمی خوام تو هم این همه مدت یه روند توی ذهنم باشی ..
بسه دیگه این همه سال خریت رو میخوام به خودم ببخشم ..
قوز بالاقوزی واسه من .. برو از ذهنم … برو ..
هنوز دیدگاهی داده نشده است.
پاسخی بگذارید
-
تازه
-
پیوندها
-
بایگانی
- ژوئیه 2010 (1)
- سپتامبر 2008 (2)
- اوت 2008 (6)
- سپتامبر 2007 (1)
- اوت 2007 (1)
-
دستهها
-
RSS
RSS ورودیها
آراِساِسِ دیدگاهها