ترانه
در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگه داري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست
آن شمع كه مي سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
شفیعی کدکنی
باران
باران
باران که بیاید
چتر بی حرمت ترین سرور است ،
بارانی بی عزت ترین پناه !
و شاعران دود آلود ِ گریزان از بارش حس ،
دوان ، سوی مأمن جان !!! ..
چه باک اگر
از کتاب های نخوانده مان ..
یکی هم قرآن باشد ..
بی هراس از بوی نای عذاب
بر سر بگیر ..
قدر ش را هم بدان ..
خیس نمی شوی ،
العفو هم نمی خوانی
که خداوند رحمان است و رحیم !!!
//////////////////////////////////////////////////////
امید صیادی / امرداد 1387
خواب و همه حسرتهای اتاق من . . .
نواي گيتار سانتانا ،
فنجان قهوه يی كه سرد شده،
آواي اذان از منارها ی مسجد ارک
و من ،
كه بيدار در بستر خواب
در مانده از درك هوشياری عالمم.
تلفن جيغ می كشد …
با خود ،
می پندارم كه خوابم ،
يك، دو، پنج ، هشت ….
چونان جنيني خود را در بستر جمع مي كنم ،
گرد می شوم.
مي خواهم به ياد بياورم ،
آن زمان را كه در رحم مادر
با تاپ تاپ قلبش می خوابيدم،
بيدار می شدم.
باران نم نمش را به شلاق رگبار می بخشد،
شيشه ای مي شكند ،
و من ،
بی فايده ،
خواب را در نابوده سكوت می جويم.
باد سردی می وزد،
باد دربند و دركه …
رضا ، مسعود، فرزاد و من،
چه زود سر نوشت عشق را به يغما برد
از چهارمان دو مُردند و دو نيز خواهند مُرد.
پدر بزرگ مي گفت:
همه آمده ايم تا بميريم،
به من دوازده ساله .
و عاقبت در صدمین سال تنهايي مُرد.
نه،
او را همچون سرهنگ آئورليانو به جوخه اعدام نسپردند،
سرطان يارش شد.
با چشمان بسته
به خود می خندم ،
به تفاوت سرنوشت پدربزرگها ،
به تفاوت من و گابريل.
شايد در خواب آرامشی ، سكوتی بيابم.
ساعت برقی بعد از من بيدار شده ، . . .
ای خواب آلوده،
می توانست بيشتر استراحت كند
تا يك نفس نگويد:omid, open your eyes
و من به روزی می اندیشم …
كه با تمنا از فرشته خواستم صدايش را به ساعت ببخشد ،
چه خوب بود اگر آن روز خواب بودم و هرگز او را نمي ديدم .
چشمانش جادوی من شد در آن عصر پاييزی ،
و هشت سالی را با مغز ربوده من به بستر خواب رفت .
آه خواب ، . .
چه بی فايده می جويمت .
تو را نيز همچون رضا، فرزاد ، فرشته و سكوت…
به تمام حسرتهای اطاق آشفته تر از مويم می افزايم .
چشمانم را در ميان غوغای بی آرامش بر هم ميفشارم،
سانتانا از la isla bonitaمی خواند ،
و من بايد خواب خواب بودن را ببينم …
مانند همه روزهای زمستانيم .
زمستان ۸۲ / تهران / امید صیادي
* la isla bonita: جزیره خوشبختی
-
تازه
-
پیوندها
-
بایگانی
- ژوئیه 2010 (1)
- سپتامبر 2008 (2)
- اوت 2008 (6)
- سپتامبر 2007 (1)
- اوت 2007 (1)
-
دستهها
-
RSS
RSS ورودیها
آراِساِسِ دیدگاهها